سيد محمد باقر برقعى

3568

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرگ يك پرنده عاقبت ظلم و بلندپروازى ! يك كبوتر ز آشيانه پريد * پى تحصيل آب و دانه پريد در هوا پرزنان گذر مىكرد * بر سر بامها نظر مىكرد در پى روزى مقدّر بود * جوجكان را به فكر اندر بود كه ز دور آب و دانه‌اى را ديد * رفت و بنشست و خورد و باز پريد چون‌كه تحصيل آب و دانه نمود * باز آهنگ آشيانه نمود از كمينگاه شد برون بازى * شاهبازى ، بلندپروازى سخت منقار و تيزچنگالى * برق‌پيما و آهنين بالى بال بگشود و راه او را بست * قصد تن كرد و جان او را خست آن كبوتر ز بيم پنجهء باز * رفت گه در نشيب و گه به فراز بس‌كه هر سو دويد و يا هو گفت * هو مدد كرد و پاسخ او گفت كاى گرفتار ظلم دل خوش دار * نوبت انتقام شد هشدار خلقت وحش و طير هر دو ز ماست * خلقت باز و خلقت تو ز ماست آنكه در راه بينوايان تاخت * نقد جان را به رايگانى باخت و آنكه آزرد زيردستان را * گر بيفتد مگير دست آن را باخبر باش از آن بىخبرى * كه نمان ز اهل ظلم اثرى تن رها ساز تا كه جان ببرى * آنچه مقصود توست آن ببرى مرغ جان در هلاكت اندازى * باشدت گر بلندپروازى چون كبوتر شنيد اين آواز * بال‌وپر بازداشت از پرواز خويش را از هوا به زير انداخت * كه سوارى به باز تير انداخت از هوا از آن پرندهء چالاك * سرنگون شد تنش به دامن خاك چون ز تير قضا به خاك افتاد * گشت جان پرندگان آزاد عارفى دررسيد و ديد اين را * خواند اين شعر مصلح الدّين را « اى زبردست زيردست آزار * گرم تا كى بماند اين بازار » « به چه كار آيدت جهاندارى * مردنت به كه مردم‌آزارى »